عاشقانه های پنهان...
ترس وبیم وهراس برای عشقی که به سراغت می آید،
بدون آنکه خبری کند و آمادگی داشته باشی .
جاده را هموار و دلباخته ات می کند .
نه مرزی دارد ونه حصاری ونه ترسی .
فقط میدانی دلت دارد میلرزد
ضربان قلبت مثل همیشه نیست
حال وهوای نازی دارد این وامونده
چیزی با طعم توت فرنگی یا شاید گیلاسی شراب کهنه .
اما هرچه هست بکر وتجربه نشده ست
جای خودش را خوب میداند .
وسوسه ا ت میکنه که کاری کنی
احساس عجیبیست این پنهان هویدا
بی خیال میشوی وذهنت را درگیر روزگارت می کنی
اما راه میان بر میزند این حرفه ایی کهنه کار ،
دلت را میلرزاند به آتشی از هوس ...
و اما میخواهی نقش ابراهیم وآزمون آتش را بازی کنی
بی خبر ازاینکه ابراهیم را او اسیر سارا کرد ..
بیا بپذیر که این آتش و هوا وهوس ،
همان عشق است
همان که میخواهی باشد وکتمانش میکنی .
بیا بپذیر که این همه فرار،
دورِ تسلسل است که همه طی کرده اند وبه دامش فتاده اند.
بیا و عاشق باش...
این عشق وامونده را سر ندوان
که به گرد پایش، کس نرسد این غزال تیز پا...
حال وهوای عجیبیست این وامونده
مستت میکند این شراب کهنه
بِکر و ناب است این وحشی دیوانه
بیا وبپذیر ...
بیا وبپذیر
چون منِ فرزانه...
برچسب:
نویسنده: سارا نعمتی